بعد؛ مهتاب از راه رسید. مهتاب زیبای بالابلند با گیسوان روشن مجعد. آمده بود تا برای آخرین بار دانیال را ببیند و برود. دو سه ماهی بود که کات کرده بودند، از وقتی مهتاب خبردار شده بود دانیال همه کارهای رفتنش را کرده بدون این که به او خبر بدهد. مهتاب که وارد شد، بی اختیار همه ساکت شدیم. مهتاب بدون این که حرفی بزند کنار دانیال نشست، شالی را که بافته بود -با کاموای سورمه ای که چقدر به پوست سپید دانیال می آمد- دور گردن او انداخت، یک نگاه به دانیال کرد و خم شد مادرانه گونه او را بوسید و رفت. رفت، و دانیال چند دقیقه بعد دوباره به همان آدم قبل بدل شد، می خندید و می خنداند. اما من از همان کنار پنجره دیدم که مهتاب در همان حیاط خانه در هم شکست.
چهارسال بعد دانیال بیمار و نیمه جان به ایران برگشت. مهتاب سراغش آمد، بی منت تیمارش کرد و حالش که بهتر شد با هم ازدواج کردند، حالا هم در استرالیا زندگی خوبی دارند. زمستان ها که دانیال برایمان عکس می فرستد یا تگمان می کند، شال سورمه ای رنگش را دور گردنش بسته.
من اما هنوز حرف دوست داشتن که میشود؛ مهتاب می شوم. مهتاب حیاط خانه. که کنار حوض خالی خزه بسته روی زانو نشست، شانه هایش لرزید، مرد. مهتاب، که عاشق کسی شد که آداب رفتنش را مهیا کرد و کلامی به او نگفت. مهتاب، که یک گوشه پنهان شد تا دانیال برگردد و به آغوشی درمانش کند.
بلد نشدم که دانیال باشم. بگذارم مهتاب در آسمانم بماند و درمانم کند ...
ما را در سایت طرح تو می زنم ، در سایه ی خیال دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 13