یک

خرید بک لینک
خیلی سال پیش بود. جمع شده بودیم در خانه دانیال، برای وداع و روبوسی و آخرین ساعتهای با هم بودن. من نشسته بودم لب پنجره خانه قدیمی خیابان امیرآباد، به دانیال نگاه می کردم که نشسته بود وسط بچه ها و داشت حرف می زد و شعر میخواند و میخندید. داشت می رفت. داشت از بین ما پر می کشید و میرفت به یک خاک غریب که آنجا از اول زندگی کند. خسته بود، مثل همه ما. و دست خانواده اش آنقدر باز بود که او را بفرستند به کشوری که دوست داشت تا رشته ای را بخواند که دوست داشت، بر خلاف اغلب ما.

بعد؛ مهتاب از راه رسید. مهتاب زیبای بالابلند با گیسوان روشن مجعد. آمده بود تا برای آخرین بار دانیال را ببیند و برود. دو سه ماهی بود که کات کرده بودند، از وقتی مهتاب خبردار شده بود دانیال همه کارهای رفتنش را کرده بدون این که به او خبر بدهد. مهتاب که وارد شد، بی اختیار همه ساکت شدیم. مهتاب بدون این که حرفی بزند کنار دانیال نشست، شالی را که بافته بود -با کاموای سورمه ای که چقدر به پوست سپید دانیال می آمد- دور گردن او انداخت، یک نگاه به دانیال کرد و خم شد مادرانه گونه او را بوسید و رفت. رفت، و دانیال چند دقیقه بعد دوباره به همان آدم قبل بدل شد، می خندید و می خنداند. اما من از همان کنار پنجره دیدم که مهتاب در همان حیاط خانه در هم شکست.

چهارسال بعد دانیال بیمار و نیمه جان به ایران برگشت. مهتاب سراغش آمد، بی منت تیمارش کرد و حالش که بهتر شد با هم ازدواج کردند، حالا هم در استرالیا زندگی خوبی دارند. زمستان ها که دانیال برایمان عکس می فرستد یا تگمان می کند، شال سورمه ای رنگش را دور گردنش بسته.

من اما هنوز حرف دوست داشتن که میشود؛ مهتاب می شوم. مهتاب حیاط خانه. که کنار حوض خالی خزه بسته روی زانو نشست، شانه هایش لرزید، مرد. مهتاب، که عاشق کسی شد که آداب رفتنش را مهیا کرد و کلامی به او نگفت. مهتاب، که یک گوشه پنهان شد تا دانیال برگردد و به آغوشی درمانش کند.

بلد نشدم که دانیال باشم. بگذارم مهتاب در آسمانم بماند و درمانم کند ...


برچسبها: حمید_سلیمی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 16:23  توسط بانو |
طرح تو می زنم ، در سایه ی خیال ...

ما را در سایت طرح تو می زنم ، در سایه ی خیال دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: يکشنبه 30 مهر 1396 ساعت: 16:01

صفحه بندی