
علی روی پامه و میخواد بخوابه. از پنجره زل زدم به برگهای درخت به که داره زیر نور طلایی پاییز میدرخشه مث ستاره.صدای چندتا پرنده که رو شیروونی همسایه نشستن روحمو قلقلک میده و لبخند کمرنگی رو لبام مینشونه...
ادامه مطلب
مثلا صبح کله سحر بیدار بشه هر روز, اول محکم بغل بوس کنه بگه مامان جان جان دوس بوس بعد برس بیاره موهاتو شونه کنه بعد که بخوای با کش موهاتو ببندی بگیره ازت بگه نه نه, بدو بدو بره یه کلیپس گل گلی بیاره بده دستت که موهاتو خوشگل کنی بعد برید دست صورت همو بشورید بعد یه لقمه که واسش میگیری اونم یه لقمه کج و کوله بگیره واست بچپونه تو حلقت... اصلا یه وضعی......
ادامه مطلب
-چرا رنجم میدهی؟ -چون دوستت دارم. آنگاه او خشمگین میشد. -نه، دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم، خوشیش را میخواهیم نه رنجش را. -وقتی کسی را دوست داریم، تنها یک چیز را میخواهیم: عشق را، حتی به قیمت رنج. -پس، تو به عمد مرا رنج میدهی؟ -بله، برای این که از عشقت مطمئن بشوم. ...
ادامه مطلب
اول: سلام دوم: خاستیم اظهار وجود کنیم تا خیل عظیم دوستان از نگرانی و تشویش به در آیند.زنده ایم شکر, و مشغول زندگی...البت بیشتر شبیه جنگیدن و تقلاست, اما خب دیگر زندگیست...بگذریم. سوم: کما فی السابق بر این نظریم که نویسنده به صرف علاقه و استعداد نباید قلم بدست بگیرد یا دست به کیبورد ببرد و هی کلاف کلاف زنجیره ای ببافد از واژه های گفتنی و ناگفتنی,حتی اگر از زور دلتنگی بنفش رنگ شود. این جماعت روزافزون که مخاطب پروپا قرص نویسنده شده اند گناهی ندارند که آش شعله قلمکار ذهن نویسنده را هم بزنند و میل نمایند,ملت بیکار نیستند که! البته هستنا,اما از اون لحاظ! و ایضا این بافته های صد من یک غاز چه خدمتی به دنیا و آخرت نویسنده و مخاطبانش می کند؟این حق الناس است دیگر,عمر عاریه خود که برفناست...
ادامه مطلب
خدای خوبم! من به رحمت بی انتهایت ایمان دارم. کاری از دست بنده ی ضعیفی چون من بر نمی آید,این پدر و پسر را میسپارم به دستهای مهربان خودت....هوای دل یک همسر و مادر نگران را داشته باش. * التماس دعا +نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۵ساعت20:54  توسطبانو | ...
ادامه مطلب
من به هفت زبان زنده ی دنیا دوستت دارم! عمرم اگر کفاف دهد، به زبان های از یاد رفته هم، دوستت خواهم داشت ... +نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۵ساعت22:45  توسطبانو | ...
ادامه مطلب
خوابت برده. آرام نفس می کشی، آرام و مرتب. عطر تنت پیچیده در جان اتاق، تن خوشرنگت میان ملافه های سفید، زمان و زمین مات تماشای تو. مژه های بلندت ، پوست صورتت، گردن زیبایت، تمام تنت، زیباترین تابلوی خلقت برابرمن است و حق دارم که محو شوم در جنون تم...
ادامه مطلب
خدای خوبم! من به رحمت بی انتهایت ایمان دارم. کاری از دست بنده ی ضعیفی چون من بر نمی آید,این پدر و پسر را میسپارم به دستهای مهربان خودت....هوای دل یک همسر و مادر نگران را داشته باش. * التماس دعا...
ادامه مطلب
چشم انتظاری سخته عزیز دلم . . . اما تو فقط خوب باش ، من این نه هفته و شش روز رو تاب میارم . . . دعا کن ، هم واسه خودت ، هم من ، هم بابا . . . ( واسه خودت و بابا بیشتر )...
ادامه مطلب
هنوز از عطر صدات لبریزم میسوزم مستم تو عجب شراب نابی هستی......
ادامه مطلب
مثل یک دیوانه ی لال ِ بریده از همه هم کلامی های من با خویش طولانی تر است !!!...
ادامه مطلب
اول: سلام دوم: خاستیم اظهار وجود کنیم تا خیل عظیم دوستان از نگرانی و تشویش به در آیند.زنده ایم شکر, و مشغول زندگی...البت بیشتر شبیه جنگیدن و تقلاست, اما خب دیگر زندگیست...بگذریم. سوم: کما فی السابق بر این نظریم که نویسنده به صرف علاقه و استعداد نباید قلم بدست بگیرد یا دست به کیبورد ببرد و هی کلاف کلاف زنجیره ای ببافد از واژه های گفتنی و ناگفتنی,حتی اگر از زور دلتنگی بنفش رنگ شود. این جماعت روزافزون که مخاطب پروپا قرص نویسنده شده اند گناهی ندارند که آش شعله قلمکار ذهن نویسنده را هم بزنند و میل نمایند,ملت بیکار نیستند که! البته هستنا,اما از اون...
ادامه مطلب