آرام می خزم کنار تو؛ بغلت می کنم و کتف برهنه ات را می بوسم. خودت را می چسبانی به من، انگار بیداری. موهایت را بو می کشم و مست تر می شوم. بیرون پنجره باد آرامی از ساحل به سمت تو می وزد، داخل اتاق و داخل دل من اما توفان است. زیر گوش چپت زمزمه می کنم ای خواب خوب که هرگز ندیدمت. دستم را می گذاری رو لبهایت و می بوسی. خوابمان می برد.
سحر که می شود؛ خورشید که از راه می رسد و می تابد به تن تو، وقت رفتن من است. با عجز و درد از خواب تو کوچ می کنم، دوباره روح سرگردانی می شوم در دالان تاریک تنهایی، بی خدا و بی لبخند و بی فرار و بی دوزخ. مقیم ابدی برزخ فراموشی. تو بیدار می شوی، خاطره گنگی از خوابی که دیده ای، از من، در ذهنت هست، و هیچ نمی دانی من ایستاده ام گوشه اتاقت، وقتی داری موهایت را جلوی آینه شانه می زنی، ایستاده ام ساکت، و دارم برایت می میرم.
خیلی بد است که ارواح صدا ندارند. وگرنه برایت می گفتم که برای هر با تو بودن ساده چقدر دلتنگم. حالا باید صبر کنم تا کی دوباره دلت بخواهد خواب مرا ببینی ...
ما را در سایت طرح تو می زنم ، در سایه ی خیال دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 8